أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

32

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

بود رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ويرا همان جواب داد ؛ باز آمد و ابو بكر را گفت : جواب همان است كه ترا گفت ، أمّا گمان من چنان است كه ويرا براى بعضى از رؤساء عرب باز گرفته است كه او را عضدى « 1 » و شوكتى باشد تا به او معتضد شود ، ايشان درين سخن بودند كه عبد الرّحمن عوف در رسيد و گفت : شما در چه چيز گفت و شنيد داريد ؟ - قصّه با وى گفتند ، گفت : بروم و بخواهم او را ؛ گمان من چنانست كه اجابت كند و به من دهد ، عمر گفت : چرا ؟ - گفت : براى آنكه مرا مالى بسيار است و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مردى درويش است و ممكن بود كه بمال من مايل شود ، آنگه برخاست و جامه‌هاى نيكو در پوشيد و عطر « 2 » برخويشتن كرد و بيامد به خدمت آنحضرت و خطبه كرد ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هيچ جواب نداد عبد الرّحمن گمان برد كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى آن توقّف كرد تا مهر معيّن كند ، گفت : يا رسول اللّه او را مهر چندين اشتر و چندين گوسفند و چندين گاو و چندين بنده و چندين زر و سيم بدهم ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خشم گرفت و دست دراز كرد و كفى از سنگ ريزهء مسجد بر گرفت و در كنار عبد الرّحمن ريخت و گفت : اين بردار تا مالت بيشتر شود ، و قولى آنست كه سنگ ريزهء كه آنحضرت در دست داشت آن سنگ ريزه در دست رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تسبيح ميكرد و چون بدامن عبد الرّحمن رسيد تمام درّ و مرجان گشت ، آنگه گفت : يا عبد الرّحمن نه چند بار گفتم كه : كار فاطمه به من تعلّق ندارد بخداى تعلّق دارد ، و او را خداى دهد بآنكس كه خواهد و اللّه كه اگر ديگر باره از شما كسى او را از من خواهد من شكايت او با خداى كنم « 3 » تا خداى او را جزا دهد ، عبد الرّحمن از آنجا بيرون آمد [ خجل شده و با نزديك أبو بكر و عمر آمد و آنچه رفته بود باز گفت ، پس از آن روزى أبو بكر و سعد معاذ

--> ( 1 ) - در بعضى و و در تفسير چاپى ابو الفتوح ( ره ) : « عددى » . ( 2 ) - در تفسير أبو الفتوح ( ره ) « طيب » . ( 3 ) - در تفسير أبو الفتوح ( ره ) در اين مورد گفته : « و در آنكه سنگ ريزه در دست رسول عليه السلام تسبيح كرد مالك الانصارى اين بيتها بگفت : فان يك موسى كلّم اللّه جهرة * على جبل الطّور المنيف المعظّم فقد كلّم اللّه النّبىّ محمّدا * على الموضع الاعلى الرّفيع المسوّم و إن يك نمل البرّ بالوهم كلّمت * سليمان ذا الملك الذى ليس بالعمى فهذا نبىّ اللّه أحمد سبّحت * صغار الحصى فى كفّه بالتّرنّم عليه سلام اللّه ما هبّت الصبّا * و ما دارت الأفلاك طورا بأنجم » .